تبليغاتX

قطعه گمشده اي از پر پرواز كم است . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .يازده بار شمرديم يكي باز كم است . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .اين همه آب كه جاريست، نه اقيانوس است . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .عرق شرم زمين است كه سرباز كم است . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ا للهم عجل لوليك الفرج . ..................................................... منتظران خورشید
منتظران خورشید

 

 

 

 

مولای مهربان غزل های من، سلام!


سمت زلال اشک من، آقای من، سلام!

نامت بلند و اوج نگاهت همیشه سبز؛

آبی ترین بهانه دنیای من، سلام!

قلبی شکسته دارم و شعری شکسته تر،

اما نشسته در تب غوغای من، سلام!

ما بی حضور چشم تو این جا غریبه ایم …

دستی، سری تکان بده، مولای من؛ سلام!



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 8:18 توسط ::بهروز مشجور::

عشق غریبانه

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست

در پرده ای هنوز و صدت عندلیب هست

مردیم از فراق تو ای عیسی زمان

آیا زخوان وصل تو ما را نصیب هست؟

هر جا روم از تو که – دور از تو کس مباد-

لیکن امید وصل توام عنقریب هست

دوری زخدمت تو زنقصان شوق ماست

دردا که درد نیست وگرنه طبیب هست

اظهار شوق این همه از" فیض " هرزه نیست

هم قصه ی غریب و حدیث عجیب هست

                             ملا محسن فیض کاشانی




لينك ثابت نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 9:41 توسط ::بهروز مشجور::

 

 

به جبل که قصبه ای بین بغداد و آذربایجان بود رسیدم من به امامت امام زمان (عج) اعتقادی نداشتم ولی در کل خاندان علی (ع) را دوست داشتم روزگارم به همین منوال می گذشت تا این که یزید بن عبدالله مرد. او زمانی که بیمار بود به من وصیت کرد که اسب سمندش را به همراه شمشیرو کمربندش به مولایش امام قائم بدهم. من از اذکوتکین که از امرای ترک عباسی بود ترسیدم که اگر چنین کاری کنم به من آسیبی برساند پس پیش خود قیمت آن ها را 700 دینار تخمین زدم و به کسی چیزی نگفتم. روزی از عراق نامه ای به من رسید که 700 دیناری که بابت اسب و شمشیر و کمر بند پیش خودت نگه داشته ای برای ما بفرست. این اطلاع غیبی باعث شد که به امامت ایشان اعتقاد پیدا کنم.

اللهم عجل لولیک الفرج

اصول کافی – ج 2-ص462

غریم کیست؟

از قول شیخ طوسی نقل شده است که به امام زمان (عج) از روی تقیه غریم می گفته اند. غریم به عنوان یک رمز از گذشته درمیان مردم معروف بوده است. علامه مجلسی می گوید غریم به معنی بستانکار و بدهکار هردو می باشد. از این جهت به امام غریم می گفتند که اموال آن حضرت (سهم امام) در دست مردم است و از طرف دیگر ایشان مدیون تعلیم و تربیت مردم هستند و از لحاظ غیبت خویش گویا به مردم بدهی دارند.

 اللهم عجل لولیک الفرج

اصول کافی – ج 2-ص462




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 10:20 توسط ::بهروز مشجور::

پس از باران

گل از تراوت باران صبحدم، لبريز

هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز

صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار

كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز

هزار چلچله در برج صبح مي خوانند

هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز

به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست

روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز

مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است

فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز

ببين در آينه ي روزگار نقش بلا

كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز

چگونه درد شكيبايي اش نيازارد

دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز

 زنده یاد فریدون مشیری



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 8:2 توسط ::بهروز مشجور::

شیخ ارزنی

آن زمانها در وسط مسجد کوفه از مجرای یک قنات مخروبه ای آب باریکی می آمد که فقط یک نفر می توانست در کنار آن قرار بگیرد و از آب آن وضو بگیرد . وقت نماز مغرب بود و مردم صف به صف نشسته و منتظر اقامه نماز بودند با عجله به محل وضورفتم تا از آن آب باریک وضو سازم . باید از حیاط به سمت پایین می رفتم تا به آب برسم . در حال پایین رفتن بودم که شخص عربی دیدم که لب آب نشسته و در حال وضو گرفتن است و با حوصله و وقار زیادی به آرامی وضو می گیرد . من عجله داشتم که به نماز برسم . کمی مکث کردم و دیدم او همان گونه با وقار نشسته . صدای اقامه نماز بلند شد. به او گفتم انگار تصمیم ندارید به نماز جماعت برسید و او در جواب گفت: خیر . شیخ ارزنی است . متوجه منظورش نشدم و صبر کردم تا وضو گرفتن اش تمام شود و وقتی او بالا آمد وضو گرفتم و خود را به نماز رساندم . پس از پایان نماز موضوع را به شیخ گفتم . دیدم که دچار دگرگونی شد و رنگش پرید و کمی به فکر فرو رفت و بعد به من گفت: امام عصر «عج» را دیدی و نشناختی ؟ متعجبانه به او نگاه کردم و گفتم من امسال در رحبه «محلی در غرب دریای نجف که مورد حمله بادیه نشینان بوده» ارزن کاشته ام . هنگام نماز به یاد آن زراعت افتادم و این باعث شد از حالت نماز کمی جدا شوم و تنها خدا از این موضوع با خبر بود.

اللهم عجل لولیک الفرج

نقل از سید مرتضی نجفی برگرفته از کتاب نجم الثاقب




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 20:16 توسط ::بهروز مشجور::

در این جا گوشه ای از کتاب خواهرم گوهر مشجور با نام قنوت آسمان را تقدیم به عزاداران ابا عبدالله الحسین می کنم . التماس دعا

قنوت آسمان

در نزدیکی نهر بود که انبوه سواران به حدی شد که راه را بر عباس و عموم بستند.  عباس چون صاعقه ای بر سرآن ها فرود آمد و آن قدر از آن ها کشت که نخل ها به خود گفتند اگر عباس تشنه نبود کسی از این همه سپاه با قی نمی ماند.  عباس سواره پای بر دامن آب فرات نهاد آب گل آلود نهر بر روی هم می غلتیدند و درآن گرمای سوزان نسیم خنک خود را به نخل ها می دادند.  او تشنه بود و تشنگی هردم امان را از او می گرفت.  همه ی اعضا و جوارحش از شدت تشنگی نعره می کشید.  دست در درون آب برد آب در مشت های او جمع شد انگار قطره ها بر سر جای گرفتن در مشت او با هم ستیز می کردند.  آب را به نزدیک لبان خشکیده برد یک مرتبه آب از هراس بر روی آب های نهر ریخته شد.  مثل این که نهیب رگ های خشکیده چهره اش آب را با وحشت از خود دور کرده باشد.  آب های درون مشتش می گفتند:

 هنگامی که به نزدیک لبان عباس رسیدیم عباس به خود نهیبی زد و گفت می خواهی بدون حسین آب بنوشی؟  بچه ها در خیمه ها از تشنگی بی جان شده اند،  لب های حسین با آتشفشانی که از داغ عزیزانش در درونش ایجاد شده به چشمه ای خشک تبدیل شده است چگونه می خواهی قبل از حسین آب بنوشی ؟اوکه خود وضعیتی بهتر از برادر نداشت با همه ی عطش درونش مشت آب را به نهر باز گرداند و به خود گفت محال است قبل از حسین آب بنوشم.

 مشک را از آب پر کرد.  از عموم خواست آب بنوشد اما چشمان عموم از اشک لبریز شد حیوان بی زبان با نگاه خود به او گفت:

 چگونه ازمن می خواهی آب بنوشم درحالی که سوار همیشگی من از تشنگی در حال مرگ است؟

عباس مشک را برداشت دستی بر صورت اسب کشید و چون آهویی تیز پای اسب را به سوی خیمه ها ی حسین هدایت کرد.  سپاهیان دشمن از هر سو به دنبالش تاختند.  آن ها می خواستند غیرت و مردانگی را به زنجیر بکشند پس از هرسو با همه ی تجیزات خود به سوی عباس هچوم آوردند تا مشک آب را از او بگیرند چون می دانستند که اگر حسین سیراب شود تومار کفر را از زمین بر می چیند .

 این بار عباس با مشک خود به راز دل نشست.  ای مشک تو از کودکی بر شانه های من سوار بودی وچقدر ما هردو به پیشواز تشنگان می شتافتیم،  در کوچه های مدینه تو همیشه بر دوش من بودی و من دست در حلقه ی گلوی تو جام آب را پر می کردم و رهگذران تشنه را به سوی آن می خواندم،  تو هیچ گاه ازمن جدا نشدی،  مبادا در این لحظات که تا بهشت فاصله ای نیست مرا تنها بگذاری،  مبادا بی وفایی کنی و در این عرصه مرا رها کنی،  من باید به مولایم آب برسانم،  می خواهم سر تو بر روی دریچه ی قلب من باشد،  تا رسیدن به خیمه های حسین،  می خواهم تن من حفاظ تو باشد تا رسید ن به بچه های تشنه ی خیمه ها،  بیا تا زنده ایم عهد وفا نشکنیم،  بیا تا آخرین لحظه در کنار هم باشیم،  مشک بی صدا تن سرد و خنک خود را برقلب داغ عباس چسبانده بود و ذره ای از جای خود تکان نمی خورد . نوفل بن ارزق از پشت نخل ها ی خرما در جلوی عباس ظاهر شد و با شقاوتی به اندازه ی همه ی شقیان تاریخ شمشیر باطل را بر دست هایی که علی بر آن ها بوسه زده بود فرود آورد و دست راست ماه بنی هاشم برزمین افتاد.  در آن گیرودار حتی به دست جدا شده نگاه هم نکرد و سوزش آن را اصلا احساس نکرد.  او که تنها به دنبال آن بودکه به خیمه ها آب برساند بی درنگ دست دیگر را جایگزین دست جدا شده کرد تا مبادا مشک آب از دریچه ی قلبش جدا شود.  افتادن دست عباس به سواران کفر جرات بخشید آن ها  لحظه به لحظه بیشتر در اطرافش جمع می شدند و نخل ها از بالای سر او،  از این همه جفا که به سلاله ی وفاداری وارد می شد قطره قطره اشک بر سر وروی او می ریختند . آب فرات از خشم به خروش آمده بود و خاک زیر پای نخل ها از آن همه اشکی که از نخل ها ریخته شده بود گل شد . در این لحظه حکم بن طفیل با نامردی هرچه بیشتر با ضربت شمشیری دیگر دست چپ رشادت را بر دامن گل آلود نخلستان انداخت.  او باز هم به دست افتاده نگاه نکرد.  مشک آب را به دندان گرفت.  قامت بلند و تنومند او بی دست مشک پر آب را با دندان همچنان بر روی قلب خویش نگه داشت چرا که قطره قطره ی این آب صدای تپش قلب عزیزان خیمه و حسین را در خود داشت می ترسید با مرگ این آب قلب های آن ها هم از تپش بماند.  دست هایی که سال ها با خود شمشیر خدارا در دست گرفته و گردن دشمن خدارا زده بود حالا بی جان در کف نخلستان در زیر پاها لگد مال می شد و عباس بی لحظه ای درنگ سراسیمه می تاخت و چه یار با وفایی بود عموم ! در این لحظات که پابه پای هیچان عباس بر زمین می کوبید و به جلو می دوید.

 او به دست های آرمیده برخاک و سوزش آن درتن فکر نمی کرد و همه چیز را جز رساندن آب به خیمه ها به فراموشی سپرده بود.  این بار رشادتش گلوی فرمانده ی جنایت را فشرد و او با شقاوتی تمام بانگ بر آورد که تیراندازان مشک را با تیر سوراخ کنند که :

" اگر به حسین آب برسد احدی از شما را زنده نمی گذارد "

این صدای ابن سعد فرمانده ی شقی کفر بود که تیراندازان را به وحشت انداخت و همه دست به کمان شدند.  با این صدا مشک آب به خود لرزید محکم خود را به سینه ی عباس چسباند ه بود انگار آرام به عباس می گفت:

  عباس من،  من نمی خواهم تورا تنها نگذارم ولی آن ها می خواهند ما را از هم جدا کنند،  عباس من تا تو زنده ای و می توانی حفاظ من شوی قلبم را به قلب تو گره می زنم بدان که تا آخرین لحظه دست از تو بر نمی دارم .

او آرام آرام با عباس نجوا می کرد ولی تیرها بود که از هر سو به سمت مشک روان شد و بالاخره تیری به هدف خورد و قلب مشک و عباس را به هم دوخت . آب خنک مشک بر تن گرم عباس جاری شد و قطره قطره بر زمین ریخت . عضلات و زانوهای عباس سرمای آب را احساس کرد ند و آنگاه بودکه سوزش دست های قطع شده بر جان عباس شعله ور شد .

تن رشادت و مردانگی از روی زین اسب بر زمین افتاد و صدای عباس در تمامی دشت پیچید و برای اولین بار از گلوی عباس این صوت شنیده شد که :

" برادرم برادرت را دریاب "

حسین که در تمامی آن لحظات چشمانش لحظه ای از عباس دور نشده بود به چشم خود دید که چگونه کاخ عظیم صلابت از اسب بر زمین افتاد.  حسین به اسب خود نهیبی زد و به سوی برادر تاخت.  سواران سیاهی که برای مثله کردن عباس و برای فرو نشاندن همه ی خشم خود از حسادتی که نسبت به عباس داشتند به دور او جمع شده بودند با صدای فریاد حسین به خود لرزیدند  و بی اختیار به عقب کشیدند حسین به بالای سر عباس رسید چشمان حسین به  چشمان غرق خون عباس که دیگر نمی دید افتاد باز هم آرامشی خاموش برتن عباس مستولی شد.  بریده بریده کلماتی بر لبانش جاری شد که این آخرین سخنانی  بودکه هستی از زبان عباس می شنید .

" آقا ی من!  مرا به خیمه ها مبر.  از دیدن روی بچه ها شرم دارم،  نمی دانم به لبان تشنه ی آن ها چه پاسخی بدهم،  مرا به خیمه ها مبر نمی خواهم چشم زینب و بچه ها بر جسم پاره ی من بیفتد،  نمی خواهم شمع امید در آن ها بمیرد.  شرمنده ام که برای اولین بار فرمان تورا به درستی به انجام نرساندم و نتوانستم آب بیاورم،  مرا ببخش که در این بی کسی توراتنها می گذارم " .

 به دنبال این جملات شیر بیشه های علی خاموش شد و چشم جوانمردی برای همیشه بر روی زمین بسته شد،  حسین صدای شکستن استخوان های کمر خود را شنید و با بغض تمام رو به سوی برادر گفت:

کمرم را شکستی برادر!  و آن گاه بود که فریا د عباس حسین در تمامی جهان پیچید تا جایی که خداوند نیز به همراه حسین،  عباس گفت .

خورشید دیگر نتوانست گرمای آن چشمان را درروی زمین ببیند و از شدت غم چشم های خود را بر روی زمین بست و همه دیدند که آسمان در سوگ عباس چگونه به قنوت ایستاد.  دست های آسمان قنوت بست تا ملائک تن تکه تکه شده ی عباس را جمع کنند.  زمین از شدت حزن جامه ی سیاه بر تن پوشید و فرات،  آن قدر از این ماتم گریست که چشم هایش رو به خشکی گذاشت و زمان در حسرت دوباره نگاه آتشین این دو برادر تا ابد سوخت .

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 20:45 توسط ::بهروز مشجور::




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 10:2 توسط ::بهروز مشجور::

ای تو همیشه در میان!

نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان

سوی تو می دوند هان! ای تو همیشه در میان

در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان

گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان

هر چه به گرد خویشتن می نگرم در این چمن

آینه ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

ای گل بوستان سرا از پس پرده ها درآ

بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان

ای که نهان نشسته ای باغ درون ...

اللهم عچل لولیک الفرج




لينك ثابت نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 8:50 توسط ::بهروز مشجور::

سخنانی با امیر مومنان علی (ع)

به تو می اندیشیدم. زورق ذهنم بی سکون بود و هدایت آن از کفم خارج شده بود. نمی دانستم در این دریای مواج زندگی که زورق ذهن من در حرکت است تورا چگونه با جهانی قیاس کنم. توان اندیشه هایم از کتاب خارج، از زمان ها بیرون و از اشخاص جدا شده بود.  تو را در کفه ی ترازویی گذاشته بودم و همه ی مخلوقات دیگر را در کفه ی مقابل تو ولی سنگینی اعمال تو آن ها را در فضا متلاطم ساخته بود. وزنه های اعمال تو را بر زمین گذاشتم ویکی یکی شروع به توازن آن با سایر آفریده های خدا کردم.

به وزنه اول گفتم: تو معیار سنجش چه هستی؟ گفت: گرویدن به اسلام، وزنه را در کفه ی ترازو گذاشتم ولی هیچ وزنه ی دیگری نبود که در مقابلش گذارم چرا که تو از همه ی مردم پیش تر به اسلام رو آورده بودی.

وزنه ی بعدی اخلاص ویقین را می کشید و تو از همه ی بندگان خدا با اخلاص تر و در یقین از همه محکم تر بودی.

وزنه ی سوم معیار ترس از خدا بود که تو هم چنان پایدارترین کس در ترس از خدا بودی.

وزنه دیگر بار رنج و دردها را می سنجید و هیچ کس را رنج کشیده تر از تو نیافتم.

می خواستم امانتدار ی و حافظ بودن تو از رسول اعظم (ص) را بسنجم دیدم خداوند هیچ بنده ای را امین تر و حافظ تر از تو برای پیامبر(ص) نیافریده است.

تو توانا بودی هنگامی که اصحاب پیامبر (ص) از خود ناتوانی نشان دادند.

تو قله های بلند را گرفتی زمانی که یاران ایشان بی تابی کردند.

تو صبوری نمودی زمانی که آن ها شتاب کردند.

تو بودی که در پرتو نور خدا گام برمی داشتی و از همه نرم گوتر و خدا را فرمانبردار تر بودی.

تو که از همه کم گوتر و راستگوتر و بزرگ رای تر و پر دل تر و با یقین تر بودی.

توچون کوه بودی که توفان قادر به جنباندن آن نبود.

تو بودی که راه راست را روشن کردی و مشکل ها را آسان نمودی.

تو بودی که آتش ها را خاموش و اسلام را توان بخشیدی .

تو که در روی زمین بزرگ و در پیش مومنان شریف بودی.

آن گاه که یاران پیامبر( ص) از خود سستی و زبونی نشان دادند این تو بودی که به میدان آمدی و شجاعت و وفاداریت را به نمایش گذاردی و دربرابر زبونی منافقان و خشم کافران و خواری فاسقان، توانائیت را به رخ چرخ گردون کشیدی .

زمانی که اصحاب رسول (ص) آهنگ منحرف شدند را نواختند تنها تو بودی که خلیفه ی بر حق ایشان شدی.

هنگامی که دیگران از سخن گفتن عاجز شدند این زبان تو بود که دست از سخن گفتن برنداشت.

در ابتدا که همه از گرد پیامبر(ص) پراکنده شدند تو رئیس دین بودی و در انتها هم که همه در راه او سست شدند تو بزرگ دین شدی.

هر ناتوانی نزد تو توانا و عزیز بود تا جایی که حقش را برایش می ستاندی و هر توانای عزیزی نزد تو ناتوان و زبون بود تا جایی که حق را از او می ستاندی.

گفتارت حکمت و ثابت ، فرمانت خویشتن داری و دور اندیشی و رایت دانش و تصمیم بود.

برگرفته از اصول کافی – ج 2 – ص 352




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 10:25 توسط ::بهروز مشجور::

از تحریم  عاشورائیان  تا  جنبش تسخیر والت استریت

 

ما چه مى كرديم؟! ما چه مى كرديم، اگر اينها نبودند؟!... دلباخته هاى حقيقى، سرباخته هاي عاشقی , راهیان مکتب عاشورا و امروز عاشورائیان را  تحریم   کرده اند. ما را از چه می ترسانید .

 انسان هاى مقاومت را، از عاشقى نترسانيد!

 بچه هاى كربلا در صحنه اند: بچه هاى اشك و آتش، بچه هاى غيرت و غربت و بى قرارى، بچه هاى تخريب و انفجار، بچه هاى تهاجم و تنهايى، بچه هاى يقين و يقين و يقين، بچه هاي يكشبه ى صدساله، بچه هاى بزرگوار!....

بچه هاى مرگ، دارند براي ما "زندگى" مى آورند. مرگ، كه نه!... اينها، بچه هاى "بى مرگى" اند:بچه هاى شهادت، بچه هاى مقاومت...

شهيدان را بر شانه ها نشانده اند. "فاتحان" را هميشه بر"شانه" مى نشانند! بوى مرگ فاصله نمى شناسد... بوى كربلا، بوى جبهه، بوى انقلاب، بوى امام، بوى بسيج، بوى اشك و تنهائى. و بوی جنبش بیداریاسلامی . همه در هم آميخته، و "يكدست"، بر كبريا در آويخته! كبوتران پرواز خبر از هواى تازه مى دهند.

و امروز می بینیم که دنیا به هم ریخته است , سالهاست که به هم ریخته بود  , از زمانی که هولوکاست های خیالی بر جهان استیلا یافته بود ولی اینها  غافل از این بودند  که شعله ها  دروغ  پیکر پوشالی آنان را در بر خواهد کشید .

و سقوط بدنبال سقوط  دژ استعمار و استکبار را در بر گرفته  و تا سقوط  نهایی سرزمین  عاشورا می جوشد و  حسینیان همجنان استوار و پایدار می خروشند.

                               هفته بسیج بر  راهیان طریق عاشقی مبارک باد.

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 11:59 توسط ::بهروز مشجور::

ذکر رکوع و سجود

از بزرگی پرسیدند: چرا در ذکر تسبیحات رکوع،  پروردگار را عظیم می خوانند ولی در سجود اعلی؟

گفت: چون در حالت سجود بنده از شدت تضرع به خاک افتاده است و وجودش در این سجود محو شده است. او هستی خود را هیچ می شمارد انگارکه اصلاً وجود ندارد.

 هر چه نیستی بنده بیشتر ظهورکند هستی خداوند بیشتر آشکار می شود و سجده اوج ظهور نیستی بنده در برابر خداست.

 ولی در رکوع انسان هنوز روی پاهای خویش ایستاده است و به خودش تکیه دارد و همین تکیه گاه است که او را از پروردگار دور می کند.چرا که وجود خود را نیز هنوز احساس می کند و او هنوز در نور خدا محو نشده است.

 در سجده یک سره حق در حال تجلی است و در رکوع کنار حق خودش هم حضور دارد.

تا نشان زهستی است تو را                                                 از مقام وصول، بونبری

چون که یک سرنیستی آید                                                       راه الا به بزم او نبری




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 10:44 توسط ::بهروز مشجور::

با یاد یار

اگر چه روز من و روزگار می گذرد

دلم خوش است که با یاد یار می گذرد

چقدر خاطره انگیز و شاد و رویایی است

قطار عمر که در انتظار می گذرد

به ناگهانیِ یک لحظه عبور سپید

خیال می کنم آن تک سوار می گذرد

کسی که آمدنی بود و هست، می آید

بدین امید، زمستان، بهار، می گذرد

نشسته ایم به راهی که از بهشت امید

نسیم رحمت ...

 اللهم عجل لولیک الفرج




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 9:36 توسط ::بهروز مشجور::

عید غدیر بر عاشقان مبارک

یکی گوید سراپا عیب دارم

یکی گوید زبان از غیب دارم 

نمی دانم که هستم هرچه هستم

قلم چون تیغ می رقصد به دستم 

نه دِئبـِل نه فَرَزدَق نه کُمِیتَم

ولیکن خاک پای اهل بیتم 

الا ساقی مستان ولایت

بهار بی زمستان ولایت 

از آن جامی که دادی کربلا را

بنوشان این خراب مبتلا را 

چنان مستم کن از یکتا پرستی

که از آهم بسوزد ملک هستی 

هزاران راز را در من نهفتی

ولی در گوش من اینگونه گفتی 

زاحمد تا احد یک میم فرق است

جهانی اندرین یک میم غرق است 

یقینا میم احمد میم مستیست

که سرمست ازجمالش چشم هستیست 

زاحمد هر دو عالم آبرو یافت

دمی خندیدو هستی رنگ وبو یافت 

اگر احمد نبود آدم کجابود

خدا را آیه ای محکم کجا بود 

چه می پرسند کین احمد کدام است

که ذکرش لذت شُرب مدام است 

همان احمدکه آوازش بهار است

دلیل خلقت لیل النهار است 

همان احمد که فرزند خلیل است

قیام بت شکن هارادلیل است 

همان احمدکه ستارُالعیوب است

دلیل راه و علّامُ الغیوب است 

همان احمدکه جامش جام وحی است

به دستش ذوالفقار امر و نهی است 

همان احمد که ختم الانبیاء شد

جناب کُنتُ کنزاً مخفیا شد 

همان اوّل که اینجا آخر آمد

همان باطن که برما ظاهرآمد 

همان احمد که سرمستان سرمد

بخوانندش ابوالقاسم محمّد 

محمد میم و حاء و میم و دال است

تدارک بخش عدل و اعتدال است 

محمد رحمةٌ للعالمین است

شرافت بخش صد روح الامین است 

محمد پاک و شفاف و زلال است

که مرآت جمال ذوالجلال است 

محمد تا نبوت را برانگیخت

ولایت را به کام شیعیان ریخت 

ولایت بادۀ غیب و شهود است

کلید مخزن سرّ وجود است 

محمد با علی روز اخوت

ولایت را گره زد بر نبوت 

محمد را علی آیینه دار است

نخستین جلوه اش در ذوالفقار است 

به جز دست علی مشکل گشا کیست

کلیدکُنتُ کنزاًمخفیا کیست 

کسی دیگر توانایی ندارد

که زخم شیعه را مرهم گذارد 

غدیر ای باده گردان ولایت

رسولان الهی مبتلایت 

ندا آمد ز محراب سماوات

به گوش گوشه گیران خرابات 

رسولی کز غدیر خم ننوشد

ردای سبز بعثت را نپوشد 

تمام انبیاء ساغر گرفتند

شراب از ساقی کوثر گرفتند 

علی ساقی رندان بلاکش

بده جامی که می سوزم در آتش 

مرا آیینۀ صدق و صفا کن

تجللی گاه نور مصطفی کن 

" مرحوم آغاسی "

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 14:44 توسط ::بهروز مشجور::

به نام خدای ابراهیم

ابراهیم خسته خود را به آغوش بستر سپرد . بیرق پلک ها که بر دشت چشم ها آرمید روح اندیشه اش بال د ربال فرشته ها سر بر بالش خواب کشید . نسیم خواب که بر تنش گذشت خود را دید که چون چلچله ای در دشتی سبز نشسته و در رویای خویش شربت توحید در جام بلورین می نوشد و با خدا در راز و نیاز می گوید. ناگهان دلهره ای آتشین بر قلب او نشست به روبروی خود که نگریست روح الامین را دید که بر فضای سینه ی او مهر سخن می زند. دل که به سخن های او سپرد این سردار بت شکن تاریخ بود که بر زین زمین نشست.  باورش نبود چیزی را که از گلدسته ی زیان جبرئیل می شنود واقعی باشد. هراسان از خواب و دشت و وحی جدا شد و بر روی بستر نشست . شور مبهمی در وجودش زبانه می کشید چند بار پلک ها را بر روی چشم گذاشت. تیغ تیز در دست های جبرئیل که به سوی او دراز بود و............

همه ی آن چه را که در خواب گذشت تصویر به تصویر یکی پس دیگری از حلقه ی چشم به آسمان می رفت. با خیال خود گفت که نه این خواب حتماً شیطانی است ولی با هر اندیشه ای آلبوم افکارش به سوی خواب شب های قبل می رفت و همان تصاویر که هر شب تکرار می شد. آن روز فانوس ذهن او در جاده ی اندیشه هایش تا شب قدم زد دیگر بر او یقین شد که خداوند فرزند او را به قربانی می خواهد . صبح گاه پسر را به سوی خود خواند . قامت او گواه عمر درازی بود که در حسرت داشتنش بر او گذشته بود ولی چاره ای نبود. او که همه ی تار وپود خود را در دریای زلال احساسش به خدا شسته بود لحظه ای درنگ نکرد پسر که به سویش آمد سرو بلند خود را درمشک عواطف پدری غسل داد و با او از خدا و خواسته اش گفت. پسر که زاده ی عشق پدر با خدا بود و درمکتب پدر راه و رسم عاشقی آموخته بود این گونه گفت که:  پدر در عشق کوتاهی روا نیست. رسم عاشقی تسلیم بودن است. من تسلیم اراده ی اویم . ابراهیم دیگر بی هیچ تردیدی وضو گرفت خنجر را برداشت و پشت به شیطان که به دنبالش می دوید تا با احساس پدری او را منصرف کند به بالای سر پسر که با جامه ی سفید نویی بر زمین آماده ی ذبح نشسته بود رفت. از زمین تا ماه ستاره ستاره از چشم های پدر و دهان پسر نور به آسمان می برد.

ابراهیم با نام خدا خنجر را بر گلوی اسماعیل کشید خنجر تیز آخته،  تنها بوسه ای بر گلوی پسر زد. ابراهیم متعجبانه بار دیگر خنجر را به گلوی پسر کشید و باز هم اتفاقی نیفتاد. ابراهیم عاجزانه بر خود ترسید که مبادا نافرمانی امر خدا کرده باشد!.

از عرش صدایی می آمد ابراهیم!  خنجر را بر زمین زن که خداوند اسماعیل را به پاس این همه وفادار ی در عشق بر تو بخشید. اینک این قربانی راکه برایت فرستاده ایم به مسلخ ببر که قصه ی سرخ احساس تو بر قلب سبز خدا نشست.

قربان عید رهایی انسان از کالبد پوسیده ی جان بر همه عاشقان مبارک باد




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 9:33 توسط ::بهروز مشجور::

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود               تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

 حریم شعر حافظ در چشمه زلال غزل فارسی

از دیر باز فرهنگ و الگو های هر جامعه ای نشات گرفته از غنای ادبی و محتوای علمی آن جامعه است و این غنا به فراخور قدمت و سابقه هر جاهعه متغیر  است . فرهنگ ایرانی و بخصوص شعر کهن پارسی

همچون چشمه جوشانی است که از فراسو ی زمان گذشته و عطش سیری ناپذیر مردم را با جوهر وجودی خود سیراب کرده است و در این میان غزل های پر شور حافظ جایگاهی خاص به خود میگردد  .

حافظ پشمینه پوشی که ندای حق و عرفان را در قالب موزون کلمات جای داده و جوهره شعر خود را از محتوای کلام حق گرفته و با دست آویز ساختن تعلقات مادی پلکان بندگی حق را تا اوج فنای نفسانی و تقرب به جایگاه ان الحق گویان بی ریا قرار داده است و تمام تار و پود شعر خود را الهام گرفته از وحی خداوندی و احکام شریعت دین مبین ساخته است.

هیچ حافظ نکند در خم محراب فلک                   این تنعم که من از دولت قرآن کردم

حافظ از معتقدان است گرامی دارش                  زانکه بخشایش بس روح مکرم با اوست

و یا از دیدگاه دیگر حافظ را می توان نماز خوان شراب گستر ی دانست که تمام شریان های وجودی خود را با می و ساغر آمیخته و تمامی لحظات حیات خویش را در بی خبری و رذالت دنیای ناسوتی به پایان رسانده است /؟ اگر از این دیدگاه به شعر حافظ بنگریم چه بسا بی راهه ای را پشت سر گذاشته ایم که ما را به کویر نادانی ها میرساند.

راستی حافظ کیست که این چنین در عبور از چرخه عصرها و نسلها بی باکانه میتازاند و شیرینی و ملاطفت وجودی خود را تقدیم مردمان کره خاکی می کند و جایگاه کتاب خود را در کنار کتاب های مقدس قرار می دهد .

سخن گفتن از حدیث جاودان شعر حافظ و رسیدن به زرفای وجودی غزل های پربار او کاری است که مشقت زیاد و ریاضت های فراوانی را طلب می کند که از توان نگارنده این کلمات خارج است و ما سخن در باره این گوهر تابان شعر پارسی و لسان الغیب پیام حق را به خود آن عزیز می سپاریم که می گوید.

خاک وجود ما را از آب باده گل کن              ویران سرای دل را گاه عمارت آمد  

عیبم بپوش زنهار زین خرقه می آلود             کان پاک دامن اینجا بهر زیارت آمد

این شرح بی نهایت کز حسن یار گفتن              حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد

سالروز حافظ بر عاشقان غزل فارسی مبارک و فرخنده باد                                                                                                                  

 

                                                                                            ( بهروز مشجور  )

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 22:12 توسط ::بهروز مشجور::

ماه تابان هستی

در بیابان زندگی به آسمان بالای سرم نظر دوختم تا ماه تابان آن را ببینم ولی آسمان خالی از ماه بود دانستم که آن ماه تابان تنها تو هستی که هنوز غائب هستی.

چراغ فروزان خانه ام خاموش بود نور درخشانی در دلم نوید ستاره ای می داد که در تاریکی ها، در دشت ها و کویرها و در گرداب دریاها راهنمای من از سرگردانی و حیرانی بود به خود که آمدم دانستم آن ستاره کسی جز تو نمی تواند باشد.

 عطشان تشنگی بر وجودم مستولی شده بود آب گوارایی از هلاکت نجاتم داد دانستم که این آب گوارا تو هستی که مرا به سوی هدایت و نجات می خوانی.

گمشده ی راه پرپیچ و خمی بودم که وجودم را پر از هول و هراس کرده بود. در بالای تپه ای روشنی آتشی بر من راه نمود به مقصد که رسیدم دانستم که آن آتش روشن تو بودی.

باران با شتاب برمن و زمین و همه چیز می بارید. آلودگی ها لحظه به لحظه پاک و پاک تر می شد دانستم که آن باران پاک کننده تنها تو هستی.

چشمه ای از درون زمین در حال جوشیدن بود و از بالای کوه بر دامنه می ریخت. نهرها از آن پر آب و دشت ها گلستان می شد به او که نگریستم دانستم که تنها تو در حال جوشیدن و طراوت بخشیدن هستی.

پرتو آفتاب به شدت به تنم می تاخت به خانه که رسیدم سقف را بر بالای سر خود دیدم دانستم که این سقف همان وجود توست که بال می گستراند و سایه بان می سازد.

تو همان همدم مومنان، پناه بندگان خدا در گرفتاری ها، امین خدا در میان مخلوقات و حجت او بر انسان ها هستی، تو یگانه ی زمان خویشی که کسی به همترازیت نمی رسد و هیچ دانشمندی یارای برابری با تو را ندارد. تو همان کیمیایی هستی که جایگزین و نظیر نداری، تو امام زمان ما صاحب بی منتها هستی.

اللهم عجل لولیک الفرج




لينك ثابت نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 8:46 توسط ::بهروز مشجور::

شعر زیبای زنگ انشا از قیصر امین پور

صبح یک روز سرد پائیزی روزی از روز های اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال

بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود
هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود

تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده
باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما در آینده

شبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم

دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند

غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد

جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم در دل آسمان رها باشم

جوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شوم

جوجه های کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیم

زنگ تفریح را که زنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد
هریک از بچه ها بسویی رفت ومعلم دوباره تنها شد

با خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین است
کاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من اینست

زنده یاد قیصرامین پور




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 9:43 توسط ::بهروز مشجور::

سرداب امام زمان (عج )

من به آن جا آمدم، همان جا که می گویند خانه ی توست، همان جا که می گویند خلوتگه تو با خداست. آن جا که می گویند محل راز و نیاز تو با خداست. آن قدر در داستان ها وصف تورا در آن جا شنیده بودم که گمان می کردم هر وقت به آن جا برسم تو را بر سجاده ی نماز در حال سجده خواهم دید و یا نه بوی عطر وجود تو را در فضای آن جا خواهم شنید.

 شنیده بودم تو که در آن جا باشی  فضا بوی مشک و عنبر می دهد. بویی چون رایحه ی خوش بهشت.  خوانده بودم که صوت قرآن دلنشین تو در آن فضا به گوش می رسد.

 آقا من با شوق زیادی به سوی سرداب دویدم پله ها را که دیدم داستان هایی را که خوانده بودم در ذهنم مرور کردم پله به پله پایین آمدم. در هر پله انتظار چیزی را داشتم.  اما هیچ نشانه ای از آن چه در ذهن داشتم ندیدم. دلم شکست آقا فهمیدم که هنوز آن قدر شیشه ی وجودم ا الماس عشق تو صیقل نیافته است که در خانه ی خودت حداقل به بوی خوشی که عطر حضور تو را برساند مهمانم کنی تا بدانم صاحب خانه می بیند با چه شوقی به میهمانیش آمده ام .

آمدم آقا ولی مثل همیشه در این جا هم تو را ندیدم فقط دو رکعت به رسم آمدن خواندم.

اللهم عجل لولیک الفرج




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 21:53 توسط ::بهروز مشجور::

 

شه خوبان

امشب اشک مهمان خانه ی چشمم شده است. دلم بی هوا به دنبال یک صدا می گردد. در غو غایی جدا از این دنیا می گردد. هوای چشمانم بدجوری بارانی است. قلبم هر لحظه در پی بهانه ایست تا بر روی مهمان ناخوانده ی چشم در گشاید. من تنها و خسته در گوشه ای نشسته ام و نغمه های باران را که آرام آرام از ابرهای چشمم بر صفحه ی دلم می ریزد تماشا می کنم. خدایا چه لذتی دارد این استحمام شبانه ی دل از چشمه سار زلال چشم!

لانه دلم در زیر نم نم ک های زلال آب مرغ عشقی را در آغوش می گیرد. بال هایش در زیر قطره های آب خیس شده است و این انگشتان من است که بر روی بال های او سایه می اندازد تا او در سایه سار آن به غزل های دلم گوش دهد.

غزل دلم همان داستان همیشگی است حکایت یک انتظار برای دیدن یار. درد عشقی دیرینه که قرن هاست در خانه ی قلب ها محبوس شده است. نمی دانم راز عاشقی را نمی دانیم یا هنوز خانه ی قلبمان آراسته نشده است که یار پای در آن گذارد . چرا که عاشقی را آن چنان که حضرت داوود در وصف مورچه ای بیان می کند نمی دانیم.

در بیابان مورچه ای را دیدم که خاک از تپه ای بر می داشت و به جای دیگر می ریخت از خداوند خواستم که راز این کار را برمن آشکار کند. مورچه به سخن آمد و گفت : من معشوقی دارم که شرط وصل خود را آوردن تمام خاک های آن تپه در این محل قرار داده است.

به او گفتم تو با این جثه ی کوچک تا کی می توانی خاک های این تل بزرگ را جا به جا کنی اصلاً عمر تو کفایت می کند؟  و او گفت: من همه ی این ها را می دانم ولی دل خوشم که اگر دراین راه بمیرم به عشق محبوب مرده ام.

حال ما چقدر حاضریم در انتظار این معشوق عاشقی کنیم. آیا اشکال از این گونه عاشقی نیست که حدیث این انتظار به درازا کشیده شده است؟

منتظران را به لب آمد نفس                             ای شه خوبان تو به فریاد رس

اللهم عجل لولیک الفرج




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 10:16 توسط ::بهروز مشجور::

طلوع

چشم صنوبران سحر خيز

بر شعله بلند افق خيره مانده بود .

دريا، بر گوهر نيامده ! آغوش مي گشود .

سر مي كشيد كوه،

آيا در آن كرانه چه مي ديد ؟

پر مي كشيد باد،

آيا چه مي شنيد، كه سرشار از اميد،

با كوله بار شادي،

از دره مي گذشت ،

در دشت مي دويد !

***

هنگامه اي شگفت ،

يكباره آسمان و زمين را فرا گرفت !

نبض زمان  و قلب جهان، تند مي تپيد

دنيا،

در انتظارمعجزه ... :

خورشيد مي دميد !

فریدون مشیری




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 11:14 توسط ::بهروز مشجور::

آرجدل یا طبابت مولا

پنجاه و چند سال پیش بود و من چند سالی بود که ساکن نجف بودم . مدتی بود که به چشم درد مبتلا شده بودم  و درد خیلی آزارم می داد. دو سه بار به مطب پزشکی که در آن جا بود رفتم و هر بار مقدار زیادی از ماهیانه ام را به او دادم ولی هیچ فایده ای نداشت. پسین روزی دریکی از ایوان های صحن مقدس روبروی گنبد مطهر نشسته بودم. در حالی که افسرده و غمگین بودم و از درد رنج می بردم گفتم : یا علی من برای درس خواندن به شهر تو آمده ام و تنها وسیله ام هم چشمم است گریه ام گرفت. دو رباعی به ذهنم آمد و در آن حال زمزمه کردم:

ای بارگهت قبله گه اهل نیاز                     وی روضه ی حضرت تو خلوتگه راز

در خانه ی کعبه زادی و زادگهت               شد قبله مسلمین به هنگام نماز

ای ذات خدای را تو مرآت جلی                 وی نور مبین کاشف سر ازلی

در مدح تو این بس که نبودی دوزخ              لو اجتمع الناس علی حب علی

در همان حال بودم که یکی از آشنایان به صحن آمد. مرا دید و حالم را پرسید.  از درد چشمم به او گفتم و او گفت فردا بیا با هم به کوفه برویم سید احمد ربیعی چشمت را ببیند.

فردا با هم به کوفه و به خانه سید رفتیم . پیرمردی نورانی بود که در زیرزمین خانه اش طبابت می کرد. کمی نشستیم تا نوبتمان شد. او به چشمم نگاه کرد و تکه کاغذی برداشت و بر روی آن آرجدل نوشت و به دستم داد و گفت روزی سه بار به چشم بریز. بعد از دوبار ریختن در همان روز درد چشمم آرام گرفت.

حالا مانده بودم که آرجدل موئر بود یا حال افسرده و راز و نیاز من به درگاه مولا؟ فقط می دا نم که سال ها بعد که دوباره چشم درد گرفتم آرجدل موئر واقع نشد. یا علی

 

                            برگرفته از کتاب زندگانی امیر مومنان علی (ع) ا ز دکتر سید جعفر شهیدی




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 10:20 توسط ::بهروز مشجور::

تفضل آقا امیر المومنین

حضرت آیت الله عصار یکی از مدرسین بزرگ اسفار درمدرسه ی عالی شهید مطهری بوده اند. ایشان د رحالی که اشک می ریخت در درس اسفار نقل می کردند که حضرت آیت الله حاج نجفی اصفهانی که در آن زمان از طرف رژیم پهلوی به تهران تبعید و در مسجد حاچ سید عزیزالله بازار اقامه ی جماعت می فرمودند و صبح ها در مدرسه ی مروی تدریس می کردند و درس وی به قدری عالی و پر محتوی بود که مدرسه ی مروی مملو از علما و فضلا و اهل علم، برای استفاده از درس ایشان می شد، به طوری که بعضی از ائمه جماعت نسبت به ایشان حسادت می کردند و ایشان مسحود قرار گرفت. آن ها جلسه ای گرفتند که ایشان بی سواد است و اصفهانی بازی در آورده  روحانیون را به دور خود جمع نموده است . قرار گذاشتند که حاج آقا اصفهانی را در سه درس امتحان کنند. اول در فلسفه، دوم در فقه و سوم در اصول، آقای عصار می فرمودند، آن کسی که مامور شد ایشان را در فلسفه، یعنی اسفار امتحان کند من بودم و دو نفر دیگر، مامور امتحان فقه و اصول از ایشان شدند و بنا شد که ما سه نفر برویم در درس او و هرکدام در گوشه ای در جمعیت نشسته و در بین درس از او سوال کنیم. من کتاب اسفار را با خود بردم و در بین درس، وقتی ایشان درمورد یک مطلب فلسفی توضیحاتی می داد من با توجه به کتاب اسفار از او ایراد گرفتم. ایشان از بالای منبر به من توجه نمودند و فرمودند: من این طور جواب شما را نمی دهم، شما اسفار را استخاره ای باز کنید و اول صفحه را بخوانید. من چنین کردم و سطر اول صفحه را خواندم فرمود: کافی است و بعد تامام صفحه ی مزبور را به طور صحیح و از حفظ خواند و ترجمه فرمودو بعد فرمود شما آمده اید مرا امتحان کنید؟ من از خودم هیچ ندارم، هر چه دارم از مولای متقیان علی بن ابی طالب (ع) است. و بعد داستان زیر را نقل فرمود: من چهل سال در نجف تحصیل کردم بعد از آن که به درجه ی اجتهاد ومراحل علمی رسیدم پدرم از اصفهان جمعی از علما و نجار را فرستاد تا بنده به اصفهان برگردم و سرپرستی حوزه ی علمیه اصفهان را بر عهده بگیرم. شبی که بنا بود فردای آن از نجف به سمت ایران حرکت کنیم، ناگهان مبتلا به مرص حصبه شدم و تا چهل روز بیهوش بودم. بعد از چهل روز خداوند تفضل فرمود و من عرق نموده به هوش آمدم، بعد دیدم آن چه از اول عمر فرا گرفته بودم، یعنی همه ی معلوماتم را فراموش کرده ام. بعد مضطرب شدم و در آن حال به خدمت مولای متقیان امیرالمومنین رسیدم و شروع به تضرع و گریه نمودم و عرض کردم: آقا چهل سال سر سفره ی سبز علم شما توشه ها برداشتم و الان که می خواهم به وطن برگردم دستم خالی است. شما دریای کرم اید از بس گریه کردم حالت نوم و یقطه به من دست داد و مولا را دیدم که آقا انگشت عسلی در دهانم گذارد و مرا نوازش کرد و به هوش آمدم. وقتی برگشتم به منزل دیدم آن چه که از اول عمر تا به حال خوانده ام همه را حفظم.آقایان من از خودم هیچ چیز ندارم هرچه دارم از آقا و مولایم امیر مومنان است. شما بیایید مرا امتحان کنید. من تمام کتب درسی را به فضل خدا و توجه مولا از حفظم. آقای عصار در این جا گریه می کرد و می فرمود: وقتی این داستانم را حاج آقا جمال بیان فرمودند انقلابی در آن جمعیت روحانی بر پا شد ومن برخاستم و نعلین آن بزرگوار را به چشم های خود مالیدم و خود را بدان متبرک نمودم.                                                                  

نقل از کتاب کیمیای محبت           

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 10:26 توسط ::بهروز مشجور::

گل نرگس

شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق ها هست زندگی باید کرد،

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت.

 باید این جور نوشت هر گلی هم باشد چه شقایق، چه گل پیچک و یاس،

تا نیاید گل نرگس زندگی دشوار است.

 اللهم عجل لولیک الفرج




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 10:22 توسط ::بهروز مشجور::

شیخ باقر قزوینی و امام زمان (عج)

درروایت خوانده بودم که اگر بخواهی شب قدر را بشناسی در هر شب ماه مبارک رمضان تا شب بیست وسوم صد مرتبه سوره ی حم دخان را بخوان. من هم شروع به این کار کردم و دیگر آن را حفظ شده بودم . آن شب ، شب بیست وسوم بود. بعد از افطار به حرم امیرالمومنین (ع) رفتم. جایی برای نشستن پیدا نکردم به ناچار درگوشه ای رو به قبر منور نشستم و مشغول خواند سوره دخان شدم . در همان حین مرد عربی را دیدم که کنار من نشسته در حالی که قامت معتدل داشت و رنگش گندمگون بود و چشم ها و بینی و چهره ی زیبایی داشت و بی نهایت با ابهت بود. مانند شیوخ عرب بود. با این تفاوت که جوان بود. با خودم گفتم: این عرب کیست که مانند عجم ها نشسته؟ شاید حضرت مهدی ( عج) باشد. به صورتش نگاه کردم از راست و چپ متوجه زوار بود. گفتم: بهتر است از او بپرسم کیست؟ چون تصمیم گرفتم از او بپرسم قلبم به شدت منقیض شد و انگار نفسم داشت قطع می شد. پس از پرسیدن منصرف شدم . دوسه بار به همین منوال هر بار خواستم بپرسم دچار این حالت می شدم. تا آن که به کلی از پرسیدن منصرف شدم. مشغول خواندن قرآن شدم ولی تصمیم گرفتم از او جدا نشوم و همه جا با او باشم که اگر از نظرم غائب شد پس امام است و در غیر این صورت از مردم عادی است. بین من و ایشان فاصله ای نبود به گونه ای که لباس های ما روی هم بود. برای یک لحظه خواستم بدانم ساعت چند است؟ به اندازه ی یک قدم جا به جا شدم تا از شخصی که در جلویم بود ساعت را بپرسیدم به علت کثرت جمعیت کمی جا به جا شدم ولی حتی یک پا را از جای خود برنداشته بودم که وقتی برگشتم دیگر او را ندیدم .

اللهم عجل لولیک الفرج

                                                                        نقل از کتاب نجم الثاقب



لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 9:9 توسط ::بهروز مشجور::

جلوه ی ماه رمضان در شعر مولانا 

ماه رمضان در گستره زبان و ادب پارسی دری، جلوه های بی بدیل دارد. شاعران از زاویه های مختلف به رمضان نگریسته اند. قله های ادب و فرهنگ در لحظه های حضور شکوهمند"معنا" چونان شيفته و دلباختهء معشوق می شدند که جز حضور او جلوه هیچ موجودی را بر نمی تافتند.

در میان شاعران سبک عراقی، حضرت مولانا چونان بی پرده از ماه رمضان ستایش نموده است که درآثار دیگر شاعران این ستایش، هیجان و شور کمتري دیده می شود. گویی که او همزمان با حلول ماه رمضان، سرشار از حضور معبود می شد و در ضیافت ذات هستی بخش نشئه "شراب مشتاقی" را با دل و جان احساس می نمود. مولانا در حالی که لبریز از بادهء رمضان و غرق در حضور معبود است مي گويد: 

ماه رمضان آمد آن بند دهان آمد  

زد بر دهن بسته تا لذت لب بيند  

آمد قدح روزه بشكست قدح‌ ها را  

تا منكر اين عشرت بي‌ باده طرب بيند 

در اندیشه مولانا، شراب روحانی و"باده" روح انگیز ماه رمضان، قابل مقایسه با لذت جسمانی و عیش و طرب  مهمانی های ظاهری نیست؛ بل مولانا برای ثبوت این لذت روحانی به کسانی که منکر این جشن روحانی و منکر "تماشای جان"  درماه رمضان می شوند، می گوید که با آمدن ماه رمضان تمام جام ها و نوشیدنی های خوش طعم دنیایی رنگ می بازد و کسی که جشن معنا را انکار می کند، اگر از لذت های جسمانی و تن پروری های اشرافی صرف نظر کند به روشنی در خواهد یافت که « سبوی معنا» و « خوان آسمانی» لذتی  وصف ناپذیر دارد. به باور مولانا اگر کسی بتواند کودک وجود و« طفل جانش» را از « شیر شیطان» باز دارد و با« قوت نور» تغذیه کند همپا با فرشته گان و فراتر از آن ها به معراج «عالم لاهوت» می رود. 

این دهان بستی دهانی باز شد 

تا خورنده لقمه‌ های راز شد 

لب فروبند از طعام و از شراب 

سوی خوان آسمانی کن شتاب 

گر تو این انبان زنان خالی کنی 

پر ز گوهرهای اجلالی کنی 

طفل جان از شیر شیطان باز کن 

بعد از آنش با ملک انباز کن 

او، تنها در مثنوی هایش به رمضان بسنده نکرده؛ بلکه در مجموعه « غزلیات شمس» نیز غزل های شور انگیزی     راجع به اهمیت و جایگاه ماه رمضان دارد. در غزلی زیبای « آمد رمضان و عید  باماست» در بیت پارادوکسیکال، می گوید روزه قفل دهان جسم است؛ اما این قفل، کلید در رحمت و کلید « دهان روح» نیز مي باشد. با بسته شدن دهان« تن» چشم دل گشوده می گردد



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 9:50 توسط ::بهروز مشجور::

آنگاه که رایحه ی خوش وزیدن گرفت

روز جمعه ای بود که همراه با اهل بیت آخوند ملا زین العابدین سلماسی در سرداب شریف بودیم. آخوند شروع به خواندن دعای ندبه کرد. در حالی که در حین دعا به شدت ناله می کرد و می گریست و ما هم با او گریه می کردیم. در همین حال ناگاه بوی عطری وزیدن گرفت و فضای سرداب را پر کرد و بوی خوش آن چنان همه جا را در بر گرفت که همه ی ما را از حالت عادی خارج ساخت. به گونه ای که همه ساکت شدند و هیچ کس قدرت سخن گفتن نداشت. بعد از چند دقیقه آن را یحه ی خوش قطع شد و هوا به حالت اول برگشت و دوباره شروع به خواندن دعا کردیم . وقتی که برگشتیم از ملا پرسیدم: آقا سر آن بوی خوش چه بود؟ و ایشان فرمودند تو را چه کار به این سوال؟ و به من پاسخی ندادند.

اللهم عجل لولیک الفرج

                                                                    به نقل از کتاب نجم الثاقب




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 9:50 توسط ::بهروز مشجور::

بـاز هـواي سـحــرم آرزوســــت 

خـلـوت و مـژگـان تـرم آرزوسـت 

شـكـوه ي غـربـت نـبـرم ايـن زمـان 

دسـت تـــو و روي تـو ام آرزوســت 

خـسـتـه ام از ديـدن ايـن شـوره زار 

چـشـم شـقـايـق نـگـرم آرزوســـت 

واقـعـه ي ديـــدن روي تـــــو را 

ثـانـيـه اي بـيـشـتـرم آرزوسـت 

جـلـوه ي ايـن مـاه نـكـو را بـبـيـن 

رنـگ و رخ و روي تـو ام آرزوسـت 

ايـن شـب قـدر اسـت كـه مـا بـا هميـم؟ 

مـن شـب قـــــدري دگــــرم آرزوســـت 

حـسِّ تـو را مـي كنم اي جـان مـن 

عـزلـت بـيـتـي دگــــرم آرزوســــت 

خـانـه ي عـشـِاق مـهـاجـر كـجـاست؟ 

در سـفــــرت بـــال و پـرم آرزوســـت 

حـسـرت دل بـارد از ايـن شـعـر مـن 

جـام مـيـي در حـرمـــم آرزوســـــت 

                                                                احمد عزيزي




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 11:32 توسط ::بهروز مشجور::

شب میلاد آقا:

میز مستطیل شکل با رومیزی سنتی که روی آن انداخته شده بود در کنار در حیات به دیوار خانه تکیه زده بود خونچه های شیرینی بر روی میز ایستاده بودند و ظرف پر از نقل د روسط میز به خونچه ها می خندید. او بر روی ویلچر خود درکنار میز منتظر آمدن میهمانان بود. چشمان منتظرش دائم به سمت سرکوچه و خیابان می چرخید. ولی هر رهگذری که در سر کوچه ظاهر می شد راه خود را به سوی مسجد که جشن بزرگی برپا کرده بود کچ می کرد . آن شب، شب میلاد امام زمان (عج) بود. او که با مادر و خواهرش زندگی می کرد هرسال شب میلاد آقا جشن کوچکی برپا می کرد. خانه را چراغانی می کرد و مقداری نقل و شیرینی و شربت تهیه می کرد . آن شب نیر طبق سنت هر ساله چنین کرده بود ولی تا آن لحظه که ساعاتی از غروب می گذشت حتی یک نفر هم به خانه ی آن ها نیامده بود. غمگین و دل شکسته همچنان منتظر بود بغض د رگلویش به حنجره فشار می آورد اشک ها میل به باریدن داشتند و او صبورانه به شیرینی ها می نگریست و مادر نگران از دریچه ی خانه او را زیر نظر داشت. جوانی با لباس پاسداران د رسرکوچه ظاهر شد و به سمت کوچه آمد به در خانه که رسید سلام کرد. او خواست ظرف شیرینی را برای تعارف بلند کند ولی جوان دست بر شانه های وی گذاشت و خودش شیرینی را برداشت و دردهان گذاشت و لیوان شریت را هم از دست او گرفت کمی از شربت را نوشید و بقیه را به خودش داد و گفت: بخور . این جشن را هر سال بگیر حتی اگر هیچ کس نیاید و بعد رفت او بی اختیار باقیمانده ی شربت را لاجرعه سر کشید و مادر از پشت دریچه ی خانه دید که چگونه پسر جانباز قطع نخاعی اش با نوشیدن باقیمانده ی آن شربت بی اراده از روی ویلچر برخاست و بروری پاهای خود ایستاد . لبخند مادر درفضای خانه با آهنگ صدای او همراه شدکه:

اللهم عجل لولیک الفرج




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 8:55 توسط ::بهروز مشجور::

سلام بر آقایی که برای قیام منتظر است

اگر شیعیان ما که خداوند آن ها را به طاعتش موفق گرداند در وفای به عهد ( الهی ) اجتماع قلوب داشتند مبارکی دیدار ما برای ایشان به تاخیر نمی افتاد.  و محرومیت ایشان از دیدار ما نیست مگر به خاطر کارهایی که از ایشان نمی پسندیم و انجام می دهند.

                                        فرازی از نامه ی شریف امام زمان (عج) به شیخ مفید

 درمسجد جمکران سیدی نورانی دیدم با خود گفتم این سید در این هوای گرم تابستان از راه رسیده و تشنه است ظرفی آب به دست او دادم تا بنوشد و گفتم: آقا شما از خدا بخواهید تا فرج امام زمان (عج) را نزدیک گرداند. فرمودند: شیعیان ما به اندازه ی آب خوردنی ما را نمی خواهند اگر بخواهند و دعا کنند فرج می رسد.

                                               به نقل از مرحوم حاج محمد علی فشندی تهرانی

اللهم عجل لولیک الفرج




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 9:32 توسط ::بهروز مشجور::

 

 واژه ی غریبی است انتظار

چهار حرف با هم واژه ای می سازند که جهانی از معنا را بردوش می کشد. انتظار کلمه ای که گاه لحظه های امید و بی قراری و گاه لحظه های خوف و تنهایی را با خود به همراه دارد.

انتظار آن گاه که در آغوش امید می خسبد لحظاتی شیرین می شود که شهد خوش زندگی را با خود به همراه دارد.مثل لحظه های انتظار مادر برای به سینه گذاردن فرزند ، روزهایی که نه ماه زندگی او را چون سفری رویایی بر دریای آرزو ساخته است.

یا روزها ی دلنشین انتظار باغبان ، که دائم بیل خود را بر خاک های پای درخت فرو می برد تا مبادا هرز علفی مایه ی زندگی را از او بستاند و رشد او ار به تاخیر اندازد به امید به ثمر نشستن میوه بر شاخسار آن.

یا شاید انتظار را بتوان شمارش ساعت های به سجده نشستن روزه داری دانست که در حریم عشق گوش به صوت کبریایی سپرده است تا با بانگ اذان دل به دریای عشق و مستی سپارد و حدیث دل بر یار جاری کند و بعد شیرینی این وصال را با طعم خوش رطبی به افطار گذارد .

و یانه انتظار غزلی است که بارها و بارها با بهانه و بی بهانه از میان لب های غنچه شده ی شاعری ، اهل دلی ، دل داده ای به ترانه می نشیند و سراز موسیقی خیال بر می آورد.

اما، نه انتظار همان گریه ی کودک یتیمی است که از سوز سرما و درد گرسنگی اشک را قلپ قلپ بر چارقد مادر می ریزد که مگر دستانی قوی مادر را از زمین بکند و دست بر سر کودک کشد و اشک های چشمه ی چشمش را بشوید و آن ها را با خود به سرای گرم زندگی کشاند . آن جا که از خوف و سرما و شکم گرسنه گریستن بی معناست.

چه بسیار کودکانی که در لابلای این سوز و سرما و گرسنگی به پیری رسیدند و این ارث را بر فرزندان خود به میراث گذاردند تا شاید حق ستانی که در پشت ابرها سوار بر خورشید، دایره ی هستی را می نوردد روزی حق را به آن ها برساند و پرده های این ضعیف سوزی را به آتش کشد و خیمه های ظلم ستیزی را براندازد و دانه دانه ذرات خاک را برای احقاق حق به پیکرانی ستبر مبدل سازد که:

ونرید انمن علی الذین استضعفو فی الرض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین

و چنین اراده می کند سنت آفرینش که ستمدیدگان را مورد محبت قرار داده و آن ها را پیشرو و پیشگام و وارثان زمین گرداند.

اللهم عجل لولیک الفرج




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 9:33 توسط ::بهروز مشجور::

Free JavaScripts provided
by بلاگ توپ